تبليغاتX
به نام او به یاد او فقط و فقط برای او

به نام او به یاد او فقط و فقط برای او

سلام

به راستی ما کدامیم؟

 
بعضی از آدمها را باید چند بار خواند تا معنی آن‌ها را فهمید و
بعضی از آدم‌ها را باید نخوانده دور انداخت...
بعضی آدم‌ها جلد زرکوب دارند٬ بعضی جلد ضخیم،
بعضی جلد نازک و بعضی اصلا جلد ندارند.
بعضی آدم‌ها با کاغذ کاهی نامرغوب چاپ می شوند و
... بعضی با کاغذ خارجی.
بعضی آدم‌ها ترجمه شده اند و
بعضی تفسیر می شوند.
بعضی از آدم‌ها تجدید چاپ می شوند و
بعضی از آد‌م‌ها فتوکپی آدمهای دیگرند.
بعضی از آدمها دارای صفحات سیاه و سفیدند و
بعضی از آدم‌ها صفحات رنگی و جذاب دارند.
بعضی از آدمها قیمت پشت جلد دارند.
بعضی از آدمها با چند درصد تخفیف به فروش می رسند.
بعضی از آدمها بعد از فروش پس گرفته نمی شوند.
بعضی ازآدمها را باید جلد گرفت.
بعضی از آدمها را می شود توی جیب گذاشت و
بعضی را توی کیف.
بعضی از آد‌م‌ها نمایشنامه‌اند و در چند پرده نوشته و اجرا می شوند.
بعضی از آدم‌ها فقط جدول سرگرمی اند و بعضی ها معلومات عمومی.
بعضی از آدمها خط خوردگی و خط زدگی دارند و
بعضی از آدم‌ها غلط های چاپی فراوان.
ازروی بعضی از آدم‌ها باید مشق نوشت و
از روی بعضی آدم‌ها باید جریمه نوشت.

به راستی ما کدامیم؟
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391 ساعت 23:22 توسط ریحانه | 

پائولو کوئلیو

ما در سالن غذاخوری دانشگاهی در اروپا هستیم. یک دانشجوی دختر با

موهای قرمز که از چهره‌اش پیداست اروپایی است، سینی غذایش را

تحویل می‌گیرد و سر میز می‌نشیند. سپس یادش می‌افتد که کارد و

چنگال برنداشته، و بلند می‌شود تا آنها را بیاورد. وقتی برمی‌گردد، با

شگفتی مشاهده می‌کند که یک مرد سیاه‌پوست، احتمالا اهل ناف آفریقا

(با توجه ...به قیافه‌اش)، آنجا نشسته و مشغول خوردن از ظرف غذای

اوست! بلافاصله پس از دیدن این صحنه، زن جوان سرگشتگی و عصبانیت

را در وجود خودش احساس می‌کند. اما به‌سرعت افکارش را تغییر می‌دهد

و فرض را بر این می‌گیرد که مرد آفریقایی با آداب اروپا در زمینۀ اموال

شخصی و حریم خصوصی آشنا نیست. او حتی این را هم در نظر می‌گیرد

که شاید مرد جوان پول کافی برای خرید وعدۀ غذایی‌اش را ندارد. در هر

حال، تصمیم می‌گیرد جلوی مرد جوان بنشیند و با حالتی دوستانه به او

لبخند بزند. جوان آفریقایی نیز با لبخندی شادمانه به او پاسخ می‌دهد.

دختر اروپایی سعی می‌کند کاری کند؛ این‌که غذایش را با نهایت لذت و

ادب با مرد سیاه سهیم شود. به این ترتیب، مرد سالاد را می‌خورد، زن

سوپ را، هر کدام بخشی از تاس کباب را برمی‌دارند، و یکی از آنها ماست

را می‌خورد و دیگری پای میوه را. همۀ این کارها همراه با لبخندهای

دوستانه است؛ مرد با کمرویی و زن راحت، دلگرم‌کننده و با مهربانی لبخند

می‌زنند. آنها ناهارشان را تمام می‌کنند. زن اروپایی بلند می‌شود تا قهوه

بیاورد. و اینجاست که پشت سر مرد سیاه‌پوست، کاپشن خودش را آویزان

روی صندلی پشتی می‌بیند، و ظرف غذایش را که دست‌نخورده روی آن

یکی میز مانده است. توضیح پائولو کوئلیو: من این داستان زیبا را به همۀ

کسانی تقدیم می‌کنم که در برابر دیگران با ترس و احتیاط رفتار می‌کنند و

آنها را افرادی پایین‌مرتبه می‌دانند. داستان را به همۀ این آدم‌ها تقدیم

می‌کنم که با وجود نیت‌های خوبشان، دیگران را از بالا نگاه می‌کنند و

نسبت به آنها احساس سَروَری دارند. چقدر خوب است که همۀ ما

خودمان را از پیش‌داوری‌ها رها کنیم، وگرنه احتمال دارد مثل احمق‌ها رفتار

کنیم؛ مثل دختر بیچارۀ اروپایی که فکر می‌کرد در بالاترین نقطۀ تمدن

است، در حالی که آفریقاییِ دانش‌آموخته به او اجازه داد از غذایش بخورد،

و هم‌زمان می‌اندیشید: «این اروپایی‌ها عجب خُل‌هایی هستند!»

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391 ساعت 0:13 توسط ریحانه | 

نبودن‌هایی‌ هست که هیچ بودنی جبرانشان نمیکند.کسانی‌ هستند که هرگز تکرار نمی‌ شوند. حرف‌هایی‌ هست که معنی‌‌شان را خیلی‌ دیر می‌‌فهمیم ، خیلی‌ دیر .....
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391 ساعت 1:54 توسط ریحانه | 

حکایت من ؛ حکایت کسی است که عاشق دریا بود ، اما قایق نداشت ...

دلباختۀ سفر بود ؛ همسفر نداشت ...

حکایت کسی است که زجر کشید ، اما ضجه نزد ...

زخم داشت و ننالید...

گریه کرد ؛ اما اشک نریخت ...

حکایت من ؛ حکایت چوپان بی گله وساربان بی شترست !

حکایت کسی که پر از فریاد بود ، اما سکوت کرد ؛ تا همۀ صداها را بشنود ... !!
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1390 ساعت 23:15 توسط ریحانه | 

عاشقانه ها

در بیکرانه ی زندگی دو چیز است که افسونم میکند


آبی آسمان که میبینم و میدانم که نیست

و خدایی که نمیبینم و میدانم که هست

 

وقتی خسته ام

وقتی دلتنگم

وقتی............

بشقاب ها را نمی شکنم

شیشه ها را نمی شکنم

غرور را نمی شکنم

دلت را نمی شکنم

در این دلتنگی ها زورم به تنها چیزی که میرسد

این بغض لعنتی ست

 Image By salijoon.ws

بین من و تو فقط یه غرور فاصله افتاد

این چهار حرف چه قدرتی دارد!

قدرتش از عشق بیشتر بود

که اکنون هر دو تنهاییم...!

 

فاصــــله تان را با آدم هـــا رعــــايت كنــــيد آدم ها يكــــهو مي زنن روي ترمــــز
و اون وقت شمــــا مقصـــــری......

Image By salijoon.ws

 

دل رو بــد نام نکنیم .... اونی‌ که بعضی‌‌ها تو سینه دارن ؛ کاروان سراست نه دل ... !!!

 

   

این روزها صدای احساساتم رو فقط صفحه ی کیبوردم میشنوه !

  اگرکسی واقعا کسی رو دوست داشته باشد بیشتر از اینکه بهت بگه دوست دارم میگه مواظب خودت باش...
پس مواظب خودت باش

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم بهمن 1390 ساعت 1:32 توسط ریحانه | 

راز آرامش

 

 

کشیش سوار هواپیما شد.  کنفرانسی تازه به پایان رسیده بود و او میرفت تا در کنفرانس دیگری شرکت کند؛ میرفت تا خلق خدا را هدایت کند و به سوی خدا بخواند و به رحمت الهی امیدوار سازد. در جای خویش قرار گرفت.  اندکی گذشت، ابری آسمان را پوشانده بود، امّا زیاد جدّی به نظر نمیرسید.  مسافران شادمان بودند که سفرشان به زودی شروع خواهد شد…
هواپیما از زمین برخاست.  اندکی بعد، مسافران کمربندها را گشودند تا کمی بیاسایند.  پاسی گذشت.  همه به گفتگو مشغول؛! کشیش در دریای اندیشه غوطه‌ور که در جمع بعد چهها باید گفت و چگونه بر مردم تأثیر باید گذاشت.  ناگاه، چراغ بالای سرش روشن شد: "کمربندها را ببندید!"  همه با اکراه کمربندها را بستند؛ امّا زیاد موضوع را جدّی نگرفتند.  اندکی بعد، صدای ظریفی از بلندگو به گوش رسید، "از نوشابه دادن فعلاً معذوریم؛ طوفان در پیش است."  
موجی از نگرانی به دلها راه یافت، اما همانجا جا خوش کرد و در چهره‌ها اثری ظاهر نشد، گویی همه می‌کوشیدند خود را آرام نشان دهند. باز هم کمی گذشت و صدای ظریف دیگربار بلند شد، "با پوزش فعلاً غذا داده نمی‌شود؛ طوفان در راه است و شدت دارد.
نگرانی، چون دریایی که بادی سهمگین به آن یورش برده باشد، از درون دلها به چهره‌ها راه یافت و آثارش اندک اندک نمایان شد...
طوفان شروع شد؛ صاعقه درخشید، نعره رعد برخاست  و صدای موتورهای هواپیما را در غرش خود محو و نابود ساخت؛ کشیش نیک نگریست؛ بعضی دستها به دعا برداشته شد؛ اما سکوتی مرگبار بر تمام هواپیما سایه افکنده بود؛ طولی نکشید که هواپیما همانند چوبپنبه بر روی دریایی خروشان بالا رفت و دیگربار فرود افتاد، گویی هم‌اکنون به زمین برخورد میکند و از هم متلاشی میگردد. کشیش نیز نگران شد؛ اضطراب به جانش چنگ انداخت؛ از آن همه که برای گفتن به مردم در ذهن اندوخته بود، هیچ باقی نماند؛ گویی حبابی بود که به نوک خارک ترکیده بود؛ پنداری خود کشیش هم به آنچه که می‌خواست بگوید ایمانی نداشت… 
سعی کرد اضطراب را از خود برهاند؛ اما سودی نداشت.  همه آشفته بودند و نگران رسیدن به مقصد و از خویش پرسان که آیا از این سفر جان به سلامت به در خواهند برد…؟!
نگاهی به دیگران انداخت؛ نبود کسی که نگران نباشد و به گونهای دست به دامن خدا نشده باشد. 
ناگاه نگاهش به دخترکی افتاد خردسال؛ آرام و بیصدا نشسته بود و کتابش را می‌خواند؛ یک پایش را جمع کرده، زیر خود قرار داده بود. ابداً اضطراب در دنیای او راه نداشت؛ آرام و آسوده‌خاطر نشسته بود...
گاهی  چشمانش را میبست، و سپس میگشود و دیگربار به خواندن ادامه میداد.  پاهایش را دراز کرد، اندکی خود را کش و قوس داد، گویی میخواهد خستگی سفر را از تن براند؛ دیگربار به خواندن کتاب پرداخت؛ آرامشی زیبا چهره‌اش را در خود فرو برده بود...
هواپیما زیر ضربات طوفان مبارزه میکرد، گویی طوفان مشتهای گره کردهء خود را به بدنه هواپیما میکوفت، یا میخواست مسافران را که مشتاق زمین سفت و محکمی در زیر پای بودند، بترساند.  هواپیما را چون توپی به بالا پرتاب میکرد و دیگربار فرود میآورد.  اما این همه در آن دخترک خردسال هیچ تأثیری نداشت، گویی در گهواره نشسته و آرام تکان میخورد و در آن آرامش بیمانند به خواندن کتابش ادامه میداد...
کشیش ابداً نمیتوانست باور کند؛ در جایی که هیچیک از بزرگسالان از امواج ترس در امان نبود، او چگونه میتوانست چنین ساکن و خاموش بماند و آرامش خویش حفظ کند.  بالاخره هواپیما از چنگ طوفان رها شد، به مقصد رسید، فرود آمد. 
مسافران، گویی با فرار از هواپیما از طوفان میگریزند، شتابان هواپیما را ترک کردند، اما کشیش همچنان بر جای خویش نشست.  او میخواست راز این آرامش را بداند. 
همه رفتند؛ او ماند و دخترک.  کشیش به او نزدیک شد و از طوفان سخن گفت و هواپیما که چون توپی روی امواج حرکت می‌کرد. 
سپس از آرامش او پرسید و سببش؛ سؤال کرد که چرا هراس را در دلش راهی نبود آنگاه که همه هراسان بودند...؟!
دخترک به سادگی جواب داد : چون پدرم خلبان بود؛ او داشت مرا به خانه میبرد؛ اطمینان داشتم که هیچ نخواهد شد و او مرا در میان این طوفان به سلامت به مقصد خواهد رساند؛ ما عازم خانه بودیم؛ پدرم مراقب بود؛ او خلبان ماهری است ...
گویی آب سردی بود بر بدن کشیش؛ سخن از اطمینان گفتن و خود به آن ایمان داشتن؛ این است راز آرامش و فراغت از اضطراب..!
بسا از اوقات انواع طوفانها ما را احاطه میکند و به مبارزه میطلبد.  طوفانهای ذهنی، مالی، خانگی، و بسیاری انواع دیگر که آسمان زندگی ما را تیره و تار میسازد و هواپیمای حیات ما را دستخوش حرکات غیر ارادی میسازد، آنچنان که هیچ ارادهای از خود نداریم و نمیتوانیم کوچکترین تغییری در جهت حرکت طوفانها بدهیم. 
همه اینگونه اوقات را تجربه کردهایم؛ بیایید صادق باشیم و صادقانه اعتراف کنیم که در این مواقع روی زمین سفت و محکم بودن به مراتب آسانتر از آن است که روی هوا، در پهنه آسمان تیره و تار، به این سوی و آن سوی پرتاب شویم...
اما، به خاطر داشته باشیم، که پدر ما که در آسمان است  و خلبانی هواپیما را به عهده دارد و با دست‌های آزموده و ماهر خویش آن را در پهنه بیکران زندگی هدایت میکند.
او ما را به منزل خواهد رساند؛ او مقصد ما را نیک میداند و هواپیمای زندگی ما را از طوفانها خواهد رهانید و به سرمنزل مقصود خواهد رساند.  نگران نباشید... 
همیشه آخر هر چیز خوب میشود.اگر نشد بدان هنوز آخر آن نرسیده. چارلی چاپلین
 
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم بهمن 1390 ساعت 8:34 توسط ریحانه | 

قیمت یه روز زندگی

راستی؛ هیچ وقت از خودت پرسیدی قیمت یه روز زندگی چنده؟
تموم روز رو کار می کنیم و آخرشم از زمین و زمان شاکی هستیم که از زندگی خیری ندیدیم.

شما رو به خدا تا حالا از خودتون پرسیدید:
قیمت یه روز بارونی چنده؟


http://groups.yahoo.com/group/OfoogNEWS/join

یه بعدازظهر دلنشین آفتابی رو چند می‌خری؟
حاضری برای بوکردن یه بنفشه وحشی توی یه صبح بهاری یه اسکناس درشت بدی؟
پوستر تمام‌رخ ماه قیمتش چنده؟


http://groups.yahoo.com/group/OfoogNEWS/join

ولی اینم می‌دونی که اگه بخوای وقت بگذاری و حتی نصف روز هم بشینی به گل‌های وحشی که کنار جاده در اومدن نگاه کنی بوته‌هاش ازت پول نمی‌گیرن!


http://groups.yahoo.com/group/OfoogNEWS/join

چرا وقتی رعدوبرق میاد تو زیر درخت فرار می‌کنی؟
می‌ترسی برقش بگیرتت؟
نه، اون می‌خواد ابهتش رو نشونت بده.
آخه بعضی وقت‌ها یادمون میره چرا بارون می‌یاد!


http://groups.yahoo.com/group/OfoogNEWS/join

این‌جوری فقط می‌خواد بگه منم هستم
فراموش نکن که همین بارون که کلافت می‌کنه که اه چه بی‌موقع شروع شد، کاش چتر داشتم، بعضی وقتا دلت برای نیم‌ساعت قدم‌زدن زیر نم‌نم بارون لک می‌زنه.


http://groups.yahoo.com/group/OfoogNEWS/join

هیچ‌وقت شده بگی دستت درد نکنه؟
شده از خودت بپرسی چرا تمام وجودشونو روی سر ما گریه می‌کنن؟

او‌ن‌قدر که دیگه برای خودشون چیزی نمی‌مونه و نابود میشن؟
ابرا رو می گم
هیچ‌وقت از ابرا تشکر کردی؟
هیچ وقت شده از خودت بپرسی که چرا ذره‌ذره وجودشو انرژی می‌کنه و به موجودات زمین می‌بخشه؟!

ماهانه می‌گیره یا قراردادی کار می‌کنه؟


http://groups.yahoo.com/group/OfoogNEWS/join

برای ساختن یه رنگی‌کمون قشنگ چقدر انرژی لازمه؟
چرا نیلوفر صبح باز میشه و ظهر بسته می‌شه؟
بابت این کارش چقدر حقوق می‌گیره؟
چرا فیش پول بارون ماهانه برای ما نمی‌یاد؟
چرا آبونمان اکسیژن هوا رو پرداخت نمی‌کنیم؟

http://groups.yahoo.com/group/OfoogNEWS/join

تا حالا شده به‌خاطر اینکه زیر یه درخت بشینی و به آواز بلبل گوش کنی پول بدی؟
قشنگ‌ترین سمفونی طبیعت رو می تونی یه شب مهتابی کنار رودخونه گوش کنی.

قیمت بلیتش هم دل تومنه!


http://groups.yahoo.com/group/OfoogNEWS/join

خودتو به آب و آتیش می‌زنی که حتی تابلوی گل آفتابگردون رو بخری و بچسبونی به دیوار اتاقت
ولی اگه به خودت یک کم زحمت بدی می‌تونی قشنگ‌ترین تابلوی گل آفتابگردون رو توی طبیعت ببینی. گل‌های آفتابگردونی که اگه بارون بخورن نه‌تنها رنگشون پاک نمی‌شه، بلکه پررنگ‌تر هم میشن

لازم نیست روی این تابلو کاور بکشی، چون غبار روی اونو، شبنم صبح پاک می‌کنه و می‌بره.


http://groups.yahoo.com/group/OfoogNEWS/join

تو که قیمت همه چیز و با پول می‌سنجی تا حالا شده از خدا بپرسی:
قیمت یه دست سالم چنده؟
یه چشم بی‌عیب چقدر می‌ارزه؟
چقدر باید بابت اشرف مخلوقات بودنم پرداخت کنم؟!
قیمت یه سلامتی فابریک چقدره؟


http://groups.yahoo.com/group/OfoogNEWS/join

خیلی خنده داره نه؟
و خیلی سوال‌ها مثل اینکه شاید به ذهن هیچ کدوممون نرسه ..
.

http://groups.yahoo.com/group/OfoogNEWS/join


اون وقت تو موجود خاکی اگه یه روز یکی از این دارایی‌هایی رو که داری ازت بگیرن زمین و زمان رو به فحش و بد و بیراه می‌گیری؟
چی خیال کردی؟

پشت قبالت که ننوشتن. نه عزیز خیال کردی!


http://groups.yahoo.com/group/OfoogNEWS/join

اینا همه لطفه، همه نعمته که جنا‌ب‌عالی به‌حساب حق و حقوق خودت می‌ذاری
تا اونجاکه اگه صاحبش بخواد می‌تونه همه رو آنی ازت پس بگیره.

پروردگاری که هر چی داریم از ید قدرت اوست ...

http://groups.yahoo.com/group/OfoogNEWS/join

اینو بدون اگه یه روزی فهمیدی قیمت یه لیتر بارون چنده؟
قیمت یه ساعت روشنایی خورشید چنده؟
چقدر باید بابت مکالمه روزانه‌مون با خدا پول بدیم؟

یا اینکه چقدر بدیم تا نفسمون رو، بی‌منت با طراوت طبیعت زیباش تازه کنیم اون وقت می‌فهمی که چرا داری تو این دنیا زندگی مي‌کنی!

http://groups.yahoo.com/group/OfoogNEWS/join

قدر خودت رو بدون و لطف دوستان و اطرافیانت رو هم دست کم نگیر

به زندگیت ایمان داشته باش تا بشه تموم قشنگیهای دنیا
 
 مال تـــو

http://groups.yahoo.com/group/OfoogNEWS/join
  
  
+ نوشته شده در سه شنبه ششم دی 1390 ساعت 12:43 توسط ریحانه | 

عاشقانه ها

مــــن عـــــاشقـــانـــه دوستــــش دارم

و او عـــــاقـــــلانـــه طـــــردم مـــــي کنــــد !

منطــــــــق او ....

حتـــــي از حمـــــاقــــت مــــن هـــــم احمقـــــــانـــه تـــر اســـــت..

مرا به ذهنت بسپار، نه به دلت
من از گم شدن در جاهای شلوغ می ترسم . .

 
 
  دلـم مـیـخـواد . .

یـکـی ازم بـپـرسـه خـوبـی؟

بـگـم . . اوهـوم !!
...
بـگـه دروغ نـگـو

بـغـلـم کـنـه و بـگـه . . چـی شـده ؟

 یادت باشدآنهایی که به جای فریاد زدن, سکوت می کنند
یک روز به جای اینکه صبر کنند،
در را باز می کنند و میروند....

 

دل دو حـرفی مـــن ؛ خیلی حـرف داره .... خیـلی ... !!!

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر 1390 ساعت 21:35 توسط ریحانه | 

خلاقیت های جدید دنیای عکاسی

 

SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالیجون

SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالیجون

SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالیجون

SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالیجون

SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالیجون

SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالیجون

SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالیجون

SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالیجون 

SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالیجون 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390 ساعت 12:53 توسط ریحانه | 

عاشقانه ها

همیشه درد از دیگران است

گاهی از نبودنشان ، گاه از بودنشان

دلم می خواست زمان را به عقب باز می گرداندم ...

نه برای اينکه آنهايی که رفتند را باز گردانم ...


برای اينکه نگذارم بيايند ....!!

 

 هرگاه صدای جدیدی سلام می کند

تپش قلب می گیرم!


من دیگر کشش خدا حافظی ندارم


مرا ببخش
که جواب سلامت را نمی دهم!!...

چقدر سخته تو خيالت ساعتها باهاش حرف بزني اما

وقتي ديديش هيچ چيزي بجز سلام نتوني بگي!!

 

مثل اينکه براش خيلي مهم بودم!چون براي هميشه دورمو خط ____________کشيد...

 

+ نوشته شده در یکشنبه دهم مهر 1390 ساعت 17:13 توسط ریحانه |